Farsi    Arabic    English   
١  ٢  ٣  ٤  ٥  ٦  ٧ ٨  ٩   ١٠   ١١   ١٢   ١٣   ١٤   ١٥   ١٦   ١٧   ١٨   ١٩   ٢٠
کنگره سوم حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه
١٢ (٢٥) آوريل تا ٢٧ آوريل (١٠ مه) ١٩٠٥

١٣
گزارش درباره شرکت سوسيال دمکراتها در دولت موقت انقلابى

١٨ آوريل (اول ماه مه)

و. اى. لنين


آنچه به عهده من گذاشته شده طرح مسأله شرکت سوسيال دمکراتها در دولت موقت انقلابى است. در نظر اول، شايد خود اين که چرا اين مسأله بايد مطرح شود عجيب بنظر برسد. آدم ممکن است فکر کند که شايد امر سوسيال دمکراسى رو به کاميابى ميرود و احتمال شرکت آنى در يک دولت موقت انقلابى بسيار زياد است. حال آنکه چنين نيست. بررسى اين مسأله به عنوان دورنماى بلاواسطه قابل تحقق، دون‌کيشوتيسم است. بلکه، اين مسأله را بيشتر جدالهاى مطبوعاتى به ما تحميل کرده است تا جريان عملى امور. اين نکته را هميشه بايد بخاطر داشت که اين مسأله نخستين بار از جانب مارتينف، آن هم قبل از ٩ ژانويه، طرح شد. او در جزوه "دو ديکتاتورى"اش (صفحات ١٠ و ١١) نوشت:

"خواننده گرامى، براى يک لحظه مجسّم کن که اتوپى لنين به تحقق پيوسته است؛ مجسّم کن حزبى که عضويت در آن تنها به انقلابيون حرفه‌اى محدود شده، موفق به "تدارک، زمانبندى و به اجرا در آوردن قيام مسلحانه عمومى مردم"، شده است. آيا واضح نيست که اراده عمومى مردم در فرداى انقلاب دقيقاً همين حزب را بعنوان دولت موقت منصوب خواهد نمود؟ آيا واضح نيست که مردم سرنوشت بلاواسطه انقلاب را دقيقاً فقط به اين حزب خواهند سپرد و نه به هيچ حزب ديگرى؟ آيا واضح نيست که اين حزب، که نميخواهد به اعتمادى که مردم قبلاً در آن به امانت گذارده‌اند خيانت کند، مجبور خواهد بود، به حکم وظيفه، قدرت را به دست گيرد و آن را، تا زمانى که پيروزى انقلاب را با اقدامات انقلابى تثبيت نکرده است، حفظ کند؟"

ممکن است عجيب بنمايد، اما نحوه طرح مسأله فى‌الواقع چنين است که مارتينف عقيده دارد اگر قرار بود ما قيام را تمام و کمال تدارک ديده آغاز کنيم، خود را در وضع وخيم و اسف‌انگيزى گرفتار مييافتيم. اگر قرار بود ما بحثمان را پيش يک خارجى ببريم، هرگز باورش نميشد که مسأله را به اين شکل هم بشود فرموله کرد، و اصلاً نميفهميد که ما چه ميگوييم. بحث ما را بدون داشتن شناختى از تاريخ ديدگاههاى سوسيال دمکراتيک در روسيه و بدون داشتن شناختى از ماهيت ديدگاههاى دنباله‌رو-ايستىِ رابوچيه ديلو، نميتوان فهميد. اين مسأله بصورت يک مسأله مبرم تئوريک در آمده است و بايد روشن شود. مسأله روشنىِ اهداف ما مطرح است. من مصرّانه از رفقا ميخواهم که در موقع گزارش بحثهاى ما به اعضاى درگير در کار عملى حزب، فرمولبندى مارتينف از مسأله را قوياً مورد تأکيد قرار دهند.

ايسکراى شماره ٩٦ حاوى مقاله‌اى است بقلم پلخانف. ما همواره پلخانف را بخاطر "آزار" مکرر اپورتونيست‌ها، که خيلى از دشمنان نصيبش ساخته، و اين از افتخارات اوست، ستوده و ارج نهاده‌ايم. اما نميتوان او را بخاطر دفاع از مارتينف ستود و ارج نهاد. اين پلخانف ديگر پلخانفى نيست که ما ميشناختيم. او به مقاله خود عنوان "درباره مسأله تصرف قدرت" را داده است. اين مسأله را بطور مصنوعى محدود ميکند. ما مسأله را هرگز به اين صورت طرح نکرده‌ايم. پلخانف چنين وانمود کرده که گويا وپريود مارکس و انگلس را "خدايان بيمايگى" ناميده است. وپريود بر صحت درک عام مارکس از اين مسأله تأکيد صريح گذارده و گناه بيمايگى را متوجه مارتينف يا مارتف دانسته است. هر چند نظر بر آن است که بايد براى تمام آنها که با پلخانف همکارى ميکنند ارج و احترام بسيار قائل شد، اما اين را نيز بايد گفت که مارتينف مارکس نيست. پلخانف اشتباه ميکند که ميکوشد بطريقى مارتينفسيم را لاپوشانى کند.

مارتينف چنين اظهار ميکند که شرکت تعيين کننده ما در قيام اين خطر بزرگ را برايمان دارد که پرولتاريا مجبورمان کند قدرت را بدست بگيريم. اين استدلال براى خود منطقى دارد؛ اما آن منطق، منطقِ عقب‌نشينى است؛ و در رابطه با همين اعلام خطر عجيب و غريب در قبال خطر پيروزى در مباره عليه استبداد است که وپريود از مارتينف و مارتف ميپرسد: از چه حرف ميزنيد، يک ديکتاتورى سوسياليستى يا يک ديکتاتورى دمکراتيک؟ [در جواب] ما را رجوع ميدهند به گفته معروف انگلس در مورد خطرناک بودن موقعيت رهبرى که قدرت از جانب طبقه‌اى که هنوز به بلوغ لازم براى اِعمال کامل سلطه نرسيده، به او سپرده شده است. ما در وپريود توضيح داديم که انگلس خطر را متوجه موقعيت رهبرى ميداند که فاصله گرفتن اصل [پرنسيپ] از واقعيت، و حرف از عينيت را بعد از وقوع تشخيص ميدهد [رجوع کنيد به مقاله "سوسيال دمکراسى و دولت موقت انقلابى".-م]. چنين تشخيصى به مصيبت ميانجامد؛ اما مصيبت به معناى شکست سياسى، و نه به معناى مغلوب شدن فيزيکى. انسان بايد بگويد (اين نظر انگلس است) که انقلاب سوسياليستى است، در حالى که در واقع فقط دمکراتيک است. اگر ما الآن به پرولتارياى روسيه قول ميداديم که ميتوانيم سلطه کاملش را بلاواسطه تأمين کنيم، آنوقت به اشتباه "انقلابيون سوسياليست" دچار شده بوديم. همين اشتباه "انقلابيون سوسياليست" - ادعايشان مبنى بر اينکه انقلاب انقلابى "دمکراتيک و نه بورژوايى" خواهد بود - است که هميشه مايه خنده و سرگرمى ما شده. ما همواره گفته‌ايم که انقلاب، بورژوازى را تحکيم خواهد کرد و نه تضعيف، ليکن براى پرولتاريا شرايط لازم جهت پيشبرد مبارزه‌اى پيروزمندانه براى سوسياليسم را بوجود خواهد آورد.

حال از آنجا که صحبت بر سر يک انقلاب دمکراتيک است، ما با دو نيرو مواجهيم: استبداد و مردم انقلابى؛ يعنى پرولتاريا بمثابه نيروى مبارز اصلى، و دهقانان و تمامى عناصر مختلفه خرده بورژوازى. منافع پرولتاريا بر منافع دهقانان و خرده بورژوازى منطبق نيست. سوسيال دمکراسى هموراه بر اين حقيقت که اين تفاوتهاى طبقاتى در ميان يک ملت انقلابى اجتناب ناپذيرند، تأکيد گذارده است. در يک مبارزه سرسختانه، هدف مبارزه ميتواند نزد اين و آن فرق کند. يک ملت انقلابى ميکند براى حاکميت مردم؛ کليه عناصر ارتجاعى از حاکميت تزار دفاع ميکنند. بنابراين يک انقلاب پيروزمندانه نميتواند چيزى جز ديکتاتورى دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان باشد، که منافعشان، منافعى به يک اندازه در تضاد با حاکميت تزار، بر هم منطبق است. ايسکرا و وپريود هر دو بر سر شعار "مستقل حرکت کردن و با هم کوبيدن" توافق دارند، اما وپريود اضافه ميکند که با هم کوبيدن يعنى يعنى با هم کوبيدنِ ضربه نهايى و با هم خنثى کردنِ تلاشهاى دشمن براى باز پس گرفتن آنچه که از دست داده است. پس از سرنگونگى استبداد، مبارزه متوقف نخواهد شد، بلکه فشرده‌تر خواهد گشت؛ و اين دقيقاً زمانى است که نيروهاى ارتجاعى با تمام قوا خود را براى مبارزه سازماندهى خواهند کرد. اگر ميخواهيم شعار قيام بدهيم ديگر نبايد سوسيال دمکراتها را از امکان پيروزى در قيام بترسانيم. وقتى حاکميت مردم نصيبمان شد، بايد تثبيتش کنيم - مقصود از ديکتاتورى انقلابى-دمکراتيک نيز همين است. هيچ دليلى هم براى وحشت از آن وجود ندارد. تأسيس جمهورى پيروزى بزرگى براى پرولتاريا خواهد بود، هر چند که يک سوسيال دمکرات، بر خلاف يک بورژوا انقلابى، در جمهورى بعنوان "کمال مطلوب" [absolute ideal ايده‌آل مطلق] نمينگرد، بلکه در آن صرفاً بعنوان چيزى مينگرد که آزادى مبارزه براى سوسياليسم بر پايه‌اى وسيع را براى او تضمين ميکند. پارووس ميگويد که مبارزه بخاطر آزادى در هيچ کشور ديگرى مستلزم چنين قربانى‌ها و از خود گذشتگى‌هايى نبوده است. اين واقعيت دارد. مطبوعات بورژوايى اروپا که وقايع روسيه را با دقت بسيار از خارج دنبال ميکنند، گواه هستند. مقاومت استبداد در مقابل ابتدايى‌ترين اصلاحات بطرزى باورنکردنى شديد است؛ و هر چه عمل نيرومندتر، عکس‌العمل نيرومندتر. از اين رو سقوط کامل استبداد بسيار محتمل است. مسأله ديکتاتورى انقلابى-دمکراتيک مسأله‌اى است که بتمامى حول محور سرنگونى کامل استبداد دور ميزند. ممکن است تاريخ ١٨٥٠-١٨٤٨ براى ما تکرار بشود، به اين معنا که استبداد سرنگون نشود، بلکه قدرتش صرفاً محدود شده و به يک سلطنت مشروطه تبديل گردد. در آن صورت حرفى هم از ديکتاتورى دمکراتيک در ميان نخواهد بود. اما اگر حکومت استبدادى به معناى واقعى سرنگون شود، ناچار دولت ديگرى بايد جايگزين آن گردد. اين دولت ديگر، تنها ميتواند يک دولت موقت انقلابى باشد. اين دولت تنها ميتواند بر مردم انقلابى، بر پرولتاريا و دهقانان تکيه کند و حمايت خود را تنها از آنان طلب نمايد. اين دولت تنها ميتواند يک ديکتاتورى باشد، يعنى نه يک سازمان "نظم" بلکه يک سازمان جنگ. کسى که به دژى يورش ميبرد، حتى پس از گرفتن دژ هم نميتواند از ادامه جنگ خوددارى کند. يکى از اين دو چيز است: يا دژ را ميگيريم که نگاهش داريم، يا به دژ يورش نميبريم و توضيح ميدهيم که چيزى جز جاى کوچکى در کنار آن نميخواهيم.

حال بپردازيم به پلخانف. روش او بکلى نادرست است. او براى آنکه از مسائل مهم اصولى طفره برود وارد نکته‌گيرى‌هاى جزئى ميشود، و آن هم نه بدون زير پا گذاشتن امانت در گفتار. (رفيق بارزوف با فرياد: "صحيح است، صحيح است!) وپريود بر اين نظر پا ميفشارد که نمودار کلى مارکس (اينکه استبداد نخست جايش را به يک رژيم سلطنتى بورژوايى و سپس به يک جمهورى دمکراتيک ميدهد) صحيح است، اما اگر بر آن شويم که از پيش، و مطابق اين نمودار تعيين کنيم که تا کجا بايد پيش برويم، بيمايگى خود را نشان داده‌ايم. بنابراين دفاع پلخانف از مارکس در واقع دوستى خاله‌خرسه است. در دفاع از مارتينف، پلخانف به "خطابيه کميته مرکزى اتحاديه کمونيست‌ها"[١] خطاب به اعضاء اتحاديه استناد ميکند. پلخانف در نقل اين خطابيه هم جانب امانت را نگاه نميدارد. او بر اين واقعيت سرپوش ميگذارد که اين خطابيه در زمانى نوشته شد که مردم، صرفنظر از قيام پيروزمند پرولتارياى برلن در ١٨٤٨، موفق به کسب پيروزى کامل نشده بودند. استبداد جاى خود را به يک سلطنت مشروطه بورژوايى داده بود و در نتيجه از يک دولت موقت و متکى بر تمامى مردم انقلابى، سخنى هم نميتوانست در ميان باشد. تمام نکته نهفته در خطابيه در آن است که پس از ناکامى قيام عمومى، مارکس به طبقه کارگر توصيه ميکند که سازماندهى کند و خود را آماده سازد. آيا اين توصيه‌ها ميتواند به روشن شدن اوضاع و شرايط در روسيه پيش از قيام کند کند؟ آيا اين توصيه‌ها ميتواند مسأله حل نشده و مورد بحث ما را، مسأله‌اى که قيام پيروزمند پرولتاريا فرض آن است را حل کند؟ خطابيه با اين کلمات آغاز ميشود: "در دو سال انقلابى ١٨٤٩-١٨٤٨ اتحاديه قابليت خود را به دو گونه به اثبات رساند: نخست آنکه اعضايش همه جا فعالانه در جنبش شرکت جستند... و ديگر آنکه ثابت شد درک اتحاديه از جنبش (که ضمناً يادآورى ميکنم، در مانيفست کمونيست عرضه گرديده) تنها درک صحيح بوده است... در عين حال، شيرازه سازمان مستحکم پيشين اتحاديه اينک به نحو چشمگيرى سست شده است. بخش بزرگى از اعضايى که مستقيماً در جنبش انقلابى شرکت جستند معتقد بودند که زمان انجمنهاى مخفى به سر آمده و فعاليت علنى به تنهايى کافى است. برخى از محافل و مجامع اجازه دادند روابطشان با کميته مرکزى (Zentralbehörde) سست و بتدريج گسسته شود. در نتيجه، در حالى که حزب دمکرات، يعنى حزب خرده بورژوازى، در آلمان خود را بيش از پيش سازماندهى ميکرد، حزب کارگران تنها نقطه اتکاء محکم خويش را از دست داد، در بهترين حالت در نقاط پراکنده و و براى مقاصد محلى متشکل باقى ماند، و به اين ترتيب در جنبش عمومى (in der allgemeinen Bewegung) بکلى تحت سلطه و رهبرى دمکراتهاى خرده بورژوا قرار گرفت." (Ansprache خطابيه، صفحه ٧٥).

بنابراين مارکس در ١٨٥٠ دريافت که دمکراتهاى خرده بورژوا در خلال انقلاب ١٨٤٨، که دوره‌اش طى شده بود، در زمينه سازماندهى بَرنده و حزب کارگران بازنده بوده است. طبعاً نگرانى اصلى مارکس آن بود که حزب کارگران براى بار دوم از بورژوازى عقب نماند. "بينهايت حائز اهميت است که ... درست در اين لحظه که يک انقلاب تازه قريب‌الوقوع است، حزب کارگران، اگر نميخواهد که بار ديگر مانند سال ١٨٤٨ مورد بهره‌بردارى بورژوازى قرار گيرد و به دنبال آن کشانده شود، بايد به سازمان‌يافته‌ترين، يکپارچه‌ترين و مستقل‌ترين شکل ممکن وارد عمل گردد." (خطابيه، صفحه ٧٦)

اگر مارکس در اين باره به خود شکى راه نميداد که، در صورت وقوع يک انقلاب دوم، بورژوا-دمکراتها برترى قطعى خواهند داشت، به آن علت بود که آنان سازمان‌يافته‌تر بودند. "در اين باره که با پيشرفت انقلاب، دمکراسى خرده بورژوايى براى زمانى کوتاه موفق به کسب نفوذى غالب در آلمان خواهد شد جاى هيچ شکى نيست" (خطابيه، صفحه ٧٨). با در نظر گرفتن همه اينها ميتوان فهميد که چرا مارکس در "بيانيه" در مورد شرکت پرولتاريا در دولت موقت انقلابى يک کلمه هم نگفته است. بنابراين، اظهارات پلخانف مبنى بر اينکه مارکس "فکر همکارى نمايندگان سياسى پرولتاريا و نمايندگان خرده بورژوازى را براى ايجاد يک نظام اجتماعى نوين مجاز ندانسته" (ايسکرا، شماره ٩٦) بکلى نادرست است. غلط است. مارکس مسأله شرکت در دولت موقت انقلابى را مطرح نکرده است، در حالى که پلخانف چنين وانمود ميکند که گويا مارکس با يک پاسخ منفى مسأله را بطور قطع فيصله داده است. مارکس ميگويد: ما سوسيال دمکراتها همگى به دنبال [بورژوازى] حرکت کرده‌ايم، ما سازماندهى بدترى داريم، ما بايد بطور مستقل و براى هنگامى که خرده بورژوازى پس از يک انقلاب تازه به قدرت برسد سازماندهى کنيم. مارتينف از اين مقدمات مارکس چنين نتيجه ميگيرد که: ما سوسيال دمکراتها، که اينک سازمان‌يافتگى بهترى از دمکراتهاى خرده بورژوا داريم و بيشک حزب مستقلى را تشکيل ميدهيم، در صورت وقوع يک قيام پيروزمند بايد از اجبار شرکت در دولت موقت انقلابى شانه خالى کنيم. آرى، رفيق پلخانف! مارکسيسم يک چيز است و مارتينفسيم يک چيز ديگر. براى آنکه تفاوت عظيم بين شرايط در روسيه ١٩٠٥ و آلمان ١٨٥٠ باز هم روشنتر شود، اجازه دهيد چند قطعه جالب ديگر از "خطابيه" را مورد بررسى قرار دهيم. مارکس از ديکتاتورى دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان حتى ذکرى هم به ميان نياورده است، زيرا که او معتقد به ديکتاتورى سوسياليستى بلاواسطه پرولتاريا پس از انقلاب خرده بورژوايى بود. مثلا در زمينه مسأله ارضى ميگويد که دمکراتها ميخواهند يک طبقه دهقانان خرده بورژوا بوجود آورند، اما کارگران بايد به نفع پرولتارياى روستا و به نفع خودشان، مانع اجراى اين طرح گردند؛ آنان بايد بخواهند که املاک مصادره شده فئودالى در مالکيت دولت باقى بماند، و براى استفاده کلنى‌هاى کارگرى که در آنها پرولتارياى روستا کليه وسايل توليد کشاورزى بزرگ را بطور دسته‌جمعى به خدمت ميگيرد، بکار گرفته شود. با چنين طرحهايى در ذهن، واضح است که مارکس نميتوانسته است از يک ديکتاتورى دمکراتيک سخن بگويد. او نه در آستانه انقلاب، و بعنوان نماينده پرولتارياى متشکل، بلکه پس از انقلاب، و بعنوان نماينده کارگرانِ در پروسه تشکل، مينوشته است. مارکس نخستين وظيفه [اتحاديه کمونيستها] را چنين مورد تأکيد قرار ميدهد: "پس از سرنگونى دولتهاى موجود کميته مرکزى در اولين فرصت ممکن خود را به آلمان خواهد رساند، بلافاصله کنگره را فرا خواهد خواند، و پيشنهادات لازم براى مرکزيت بخشيدن به کلوبهاى کارگرى... را در مقابل آن قرار خواهد داد...". پس، فکر يک حزب کارگرى مستقل، در آن موقع چيز تازه‌اى بوده است. نبايد فراموش کرد در سال ١٨٤٨، يعنى زمانى که مارکس سردبيرى روزنامه آزاد و بينهايت انقلابى "روزنامه جديد راين" را عهده‌دار بود، هيچگونه تشکل کارگرى را پشت سر خود نداشت. روزنامه او از جانب راديکالهاى بورژوا حمايت ميشد؛ کسانى که بعد از حمله شديد و کوبنده مارکس به بورژوازى پاريس پس از "روزهاى ژوئن"، ميتوان گفت بکلى آن را به نابودى کشاندند. به همين دليل است که در "خطابيه" از تشکيلات مستقل کارگرى اينهمه سخن رفته است. "خطابيه" به مسأله تشکيل حکومتهاى کارگرى به موازات حکومت رسمى جديد، چه در شکل کلوبها و کميته‌هاى کارگرى و چه در شکل انجمنها و شوراهاى محلى و شهرى، ميپردازد. نکته‌اى که در اينجا بر آن انگشت گذاشته شده آن است که کارگران بايد مسلح بوده و يک نيروى پاسدار [گارد] مستقل کارگرى بوجود آورند. بند دوم برنامه ميگويد که نامزدهاى انتخاباتى طبقه کارگر براى اين ارگانها، که بهتر است از اعضاى "اتحاديه" باشند، بايد در کنار نامزدهاى بورژوا معرفى شوند[٢]. اين که اتحاديه تا چه حد ناتوان بوده از اينجا پيدا است که مارکس مجبور است لزوم معرفى نامزدهاى مستقل را اثبات کند. از همه آنچه گفته شد چنين بايد نتيجه گرفت که مارکس از مسأله شرکت در دولت موقت انقلابى ذکرى به ميان نياورده و به هيچ وجه قصد يکسره کردن و فيصله دادن به آن را هم نداشته است، چرا که اين مسأله در آن زمان نميتوانسته هيچگونه اهميت عمليى داشته باشد؛ تمام توجه منحصراً بر سازماندهى يک حزب مستقل کارگرى متمرکز بوده است.

پلخانف در ايسکرا همچنين ميگويد که وپريود هيچگونه گواه و مدرک مربوطى ارائه نميدهد، بلکه خود را به تکرار چند اصطلاح شعارى مورد علاقه خويش محدود ميسازد، و وپريود را متهم ميکند که در نظر دارد مارکس را مورد انتقاد قرار دهد. بر اساس کدام شواهد؟ آيا نميبينيم که برعکس، وپريود نيروهاى اجتماعى واقعى را که در روسيه به مبارزه براى انقلاب دمکراتيک مشغولند در نظر گرفته و مسأله را بر پايه‌اى کنکرت طرح کرده است؟ اما از آن طرف پلخانف حتى يک کلمه در باره شرايط مشخص روسيه نميگويد. او جز يکى دو نقل قول نامربوط چيزى در چنته ندارد. وحشتناک است، اما حقيقت دارد. اوضاع در روسيه چنان تفاوت عظيمى با اروپاى غربى دارد که حتى پارووس را به پرسيدن اين سؤال برميانگيزد که: پس دمکراسى انقلابى ما کجاست؟ پلخانف، ناتوان از اثبات اينکه وپريود ميخواهد از مارکس "انتقاد" کند، پاى ماخ و آوه‌ناريوس را به زور به ميدان ميکشد. من هر چه ميکنم نميتوانم از ربط اين نويسندگان، که کوچکترين علاقه‌اى به‌شان ندارم، با مسأله انقلاب اجتماعى سر در بياورم. اينها در باب سازمان فردى و اجتماعى تجربه، يا چيزهايى در اين روال، نوشته‌اند، اما درباره ديکتاتورى دمکراتيک هرگز فکرشان را واقعاً بکار نينداخته‌اند. شايد پلخانف ميخواهد بگويد که پارووس به جرگه اصحاب ماخ و آوه‌ناريوس پيوسته است؟ (خنده حضار) يا شايد به چنان مخمصه‌اى افتاده که مجبور است بى هيچ دليل و منطقى ماخ و آوه‌ناريوس را سپر بلا قرار دهد. پلخانف چنين ادامه ميدهد که مارکس و انگلس بزودى ايمان خود را به يک انقلاب اجتماعى حتمى قريب‌الوقوع از دست دادند. "اتحاديه کمونيستها" از هم پاشيد. جرّ و بحث‌هايى که مارکس و انگلس آنها را با اين واقعيت توضيح دادند که: در حالى که انقلابيون وجود داشتند، انقلابى وجود نداشت. پلخانف در ايسکرا مينويسد: "آنها [مارکس و انگلس که ايمان خود را به يک انقلاب اجتماعى حتمى قريب‌الوقوع از دست داده بودند - لنين] وظايف سياسى پرولتاريا را بر اساس اين فرض که سلطه نظام دمکراتيک براى مدتى نسبتاً طولانى دوام خواهد يافت فرموله ميکرده‌اند. اما دقيقاً به همين دليل نيز از شرکت سوسياليستها در يک دولت خرده بورژوايى را با تأکيدى بيش از هميشه محکوم ميساخته‌اند" (ايسکرا، شماره ٩٦). چرا؟ جوابى در ميان نيست. يک بار ديگر پلخانف ديکتاتورى دمکراتيک را با ديکتاتورى سوسياليستى مرادف ميگيرد؛ يعنى به همان خطاى مارتينف دچار ميشود که وپريود بارها در موردش هشدار شديد داده است. بدون ديکتاتورى دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان جمهورى در روسيه غير ممکن است. اين نظر را وپريود بر اساس تحليل شرايط عينى اظهار نموده است. متأسفانه، مارکس اين شرايط را نميشناخت و درباره‌اش چيزى ننوشت. بنابراين، تأييد يا رد تحليل اين شرايط، با چند نقل قول ساده از مارکس ممکن نيست. اما پلخانف در مورد شرايط مشخص يک کلمه هم نميگويد.

دومين نقل قول اقامه شده، از انگلس، از اولى هم نامناسبتر و ناموفق‌تر است. اولا، اين از پلخانف عجيب است که به يک نامه خصوصى استناد کند بدون آنکه زمان و مکان چاپ آن را ذکر کند[٣]. ما از چاپ و انتشار نامه‌هاى انگلس تنها ميتوانيم سپاسگزار باشيم، اما در ضمن مايليم متن کامل آنها را ببينيم. با وجود اين، ما برخى اطلاعات در دست داريم که امکان ميدهد در باره معناى واقعى اين نامه انگلس به قضاوت بنشينيم.

در ثانى، ما بطور قطع ميدانيم که اوضاع ايتاليا در سالهاى ١٨٩٠ هيچ شباهتى به اوضاع کنونى روسيه نداشت. ايتاليا چهل سال بود که از آزادى برخوردار بود. در روسيه، طبقه کارگر بدون يک انقلاب بورژوايى حتى نميتواند خواب چنين آزاديى را ببيند. نتيجه آنکه، در ايتاليا طبقه کارگر مدتهاى مديد از موقعيتى برخوردار بود که يک تشکيلات مستقل براى انقلاب سوسياليستى بوجود آورد. توراتى ميلِرانِ ايتالياست. بنابراين، کاملاً ممکن است که توراتى حتى در آن موقع از ايده‌هاى ميلرانى هوادارى ميکرده، اين که انگلس، بنا به گفته خود پلخانف، مجبور بوده است تفاوت بين يک انقلاب بورژوا-دمکراتيک و يک انقلاب سوسياليستى را براى توراتى توضيح بدهد، تأييدى است بر اين فرض ما. پس، ترس انگلس از آن بوده است که توراتى خود را در موقعيت کاذب رهبرى بيابد که معنا و اهميت اجتماعى انقلابى را که دارد در آن شرکت ميکند درک نميکند. به اين ترتيب يک بار ديگر بايد در مورد پلخانف گفت که او انقلاب دمکراتيک را با انقلاب سوسياليستى اشتباه ميگيرد.

اما شايد بتوان در آثار مارکس و انگلس جوابى يافت. جوابى که هر چند در مورد شرايط مشخص روسيه صدق نکند، اما در مورد اصول عام مبارزه انقلابى پرولتاريا صادق باشد. به هر حال ايسکرا چنين سؤال کلى‌اى را طرح کرده است.

ايسکرا در شماره ٩٣ خود ميگويد: "بهترين راه براى سازماندهى پرولتاريا در حزبى که نسبت به دولت بورژوا-دمکراتيک در اپوزيسيون قرار داشته باشد آن است که انقلاب بورژوايى را از پايين و از طريق اِعمال فشار پرولتاريا بر دمکراتهاى بر مسند قدرت بسط داد". ايسکرا چنين ادامه ميدهد: "وپريود ميخواهد که فشار پرولتاريا بر انقلاب (!) نه تنها از پايين، نه تنها از کوچه و خيابان، بلکه از بالا، از سالنهاى مرمرين دولت موقت نيز اِعمال شود". اين فرمولبندى درست است؛ وپريود اين را ميخواهد. در اينجا ما با يک سؤال واقعاً کلى در باب اصول مواجهيم: آيا عمل انقلابى تنها از پايين مجاز است، يا از بالا هم مجاز است؟ به اين سؤال کلى ميتوان جوابى در آثار مارکس و انگلس يافت.

آنچه من در ذهن دارم مقاله جالبى است از انگلس با نام "باکونينيست‌ها بر سر کار" (١٨٧٣)[٤]. در اين مقاله انگلس انقلاب ١٨٧٣ اسپانيا، هنگامى که موج انقلاب "سازش ناپذيران" [intrasigents] - جمهوريخواهان افراطى - کشور را در خود غرق کرده بود را به اختصار تشريح ميکند. انگلس بر اين واقعيت تأکيد ميکند که در آن زمان از رهايى بلاواسطه طبقه کارگر حرفى هم نميتوانست در ميان باشد. وظيفه آن بود که گذار پرولتاريا از مراحل مقدماتى که انقلاب اجتماعى را تدارک ميبيند شتاب داده شود و موانع از سر راهش برداشته شود. طبقه کارگر اسپانيا تنها با شرکت فعال خود در انقلاب ميتوانست از اين فرصت بهره‌بردارى کند. اما نفوذ باکونينيست‌ها، و از جمله ايده‌هاى آنها، ايده اعتصاب عمومى‌شان، که مورد انتقاد کوبنده انگلس قرار گرفت، موانعى بودند بر سر راه پرولتاريا در اين شرکت. انگلس در حاشيه و بطور گذرا به شرح وقايع الکوى [Alcoy]، شهرى با ٣٠ هزار کارگر کارخانه که در آن پرولتاريا خود را صاحب اختيار يافت، پرداخته است. پرولتارياى اسپانيا چگونه عمل کرد؟ عليرغم اصول باکونينيستى، مجبور به شرکت در دولت موقت انقلابى شد. انگلس ميگويد: "باکونينيست‌ها سالهاى متمادى اين ايده را اشاعه ميدادند که هرگونه عمل انقلابى از بالا به پايين عمل ضالّه‌اى است و همه چيز بايد از پايين به بالا سازماندهى و اجرا شود".

پس، اين جواب انگلس است به سؤال کلى "از بالا يا از پايين" ايسکرا. اصل "ايسکرايى" فقط از پايين، از بالا هرگز"، يک اصل آنارشيستى است. انگلس در نتيجه‌گيريش از انقلاب اسپانيا ميگويد: "باکونينيست‌ها تشهدنامه [credo] تازه اعلام کرده‌شان را که بر اساس آن تأسيس يک دولت انقلابى تنها فريبى تازه و خيانتى جديد به طبقه کارگر بود [همان چيزى که اکنون پلخانف ميکوشد ما را به پذيرفتنش ترغيب کند] پس گرفتند، آنهم با ظاهر شدن حق‌بجانبشان در کميته‌هاى دولتى شهرهاى مختلف - و تقريبا در همه جا بصورت اقليتى ناتوان و در استثمار سياسى بوروژازى". پس آنچه براى انگلس ناخوشايند است اين واقعيت است که باکونينيست‌ها در اقليت بودند، و نه اين واقعيت که آنها در اين کميته‌ها حضور داشتند. انگلس در خاتمه جزوه‌اش اعلام ميکند که نمونه باکونينيست‌ها "نمونه‌اى است از اينکه چگونه نبايد انقلاب کرد".

چنانچه مارتف کار انقلابيش را منحصراً به عمل از پايين محدود کند، همان اشتباه باکونينيست‌ها را تکرار کرده است.

ايسکرا اما، پس از اختراع اختلافاتى در باب نکات اصولى با وپريود، به نقطه نظر خود ما ميرسد. به عنوان مثال، مارتينف ميگويد که پرولتاريا به همراه مردم مشترکاً، بايد بورژوازى را وادار سازد که انقلاب را به فرجام نهايى برساند. اما اين چيزى جز ديکتاتورى انقلابى "مردم"، يعنى پرولتاريا و دهقانان، نيست. بورژوازى ابداً چنين تمايلى ندارد که انقلاب را به فرجام نهائيش برساند. اما مردم به دليل شرايط اجتماعيشان از خواستن آن گريزى ندارند. ديکتاتورى انقلابى آنان را آموزش داده و به زندگى سياسى ميکشاند. ايسکرا در شماره ٩٥ خود مينويسد:

"اما اگر ديالکتيک درونى انقلاب سرانجام ما را بر خلاف ميلمان در زمانى به قدرت برساند که شرايط ملى هنوز براى برقرارى سوسياليسم آماده نيست، ما پا عقب نخواهيم کشيد. ما در هم شکستن چهارچوب تنگ ملى انقلاب و به سوى انقلاب سوق دادن دنياى غرب را هدف خود قرار خواهيم داد؛ همان کارى که فرانسه يک قرن پيش با شرق کرد".

به اين ترتيب، ايسکرا خود ميپذيرد که اگر ما، از بخت بد، پيروز شويم، مجبور خواهيم بود در انطباق با موضع وپريود عمل کنيم. بنابراين، در زمينه عملى اين مسأله، "ايسکرا" از "وپريود" پيروى ميکند و موضع خويش را تضعيف مينمايد. تنها چيزى که من نميتوانم بفهمم اين است که چگونه ممکن است مارتف و مارتينف را بر خلاف ميل خودشان به قدرت رساند. سفاهت شاخ و دُم ندارد!

ايسکرا فرانسه را نمونه ميآورد، اما آن فرانسه فرانسه ژاکوبنى بود. مترسک ساختن از ژاکوبنيسم در زمان انقلاب حقّه مبتذلى است. ديکتاتورى دمکراتيک، همانطور که قبلاً متذکر شدم، نه سازمان "نظم" که سازمان جنگ است. حتى اگر پترزبورگ را بگيريم و نيکلا را هم گردن بزنيم، باز مجبوريم با وانده‌هاى[٥] زيادى تسويه حساب کنيم. مارکس اين نکته را بخوبى درک کرده بود. وقتى در ١٨٤٨ در "روزنامه جديد راين" مجدداً از ژاکوبن‌ها ياد ميکرد گفت: "دوران حکمفرمايى وحشت در ١٧٩٣ چيزى جز شيوه پلبينى تسويه حساب با استبداد و ضد انقلاب نبود"[٦]. ما هم ترجيح ميدهيم که با استبداد روسيه با شيوه "پلبينى" تسويه حساب کنيم و شيوه‌هاى ژيرونديستى را به ايسکرا واگذار نماييم. انقلاب روسيه شرايطى را پيش روى دارد که در خجستگى منحصر به فرد است (يک جنگ ضد مردمى [جنگ روسيه و ژاپن]، محافظه‌کارى آسيايى، استبداد و غيره)، و اميد به پيروزىِ قيام را اميد موجهى ميسازد. خشم انقلابى پرولتاريا ميتوان گفت هر ساعت اوج تازه‌اى ميگيرد. در چنين لحظه‌اى، مارتينفسيم صرفاً حماقت نيست، يک جنايت تمام عيار است، چرا که توان انقلابى پرولتاريا را ميگيرد و شور انقلابيش را به بند ميکشد (ليادُف: "صحيح است، صحيح است!"). اين اشتباهى است که برنشتاين در حزب آلمان، در شرايطى متفاوت و در مورد ديکتاتورى سوسياليستى - نه در مورد مسأله ديکتاتورى دمکراتيک - مرتکب شد.

براى آنکه تصور روشنى از اين "سالنهاى مرمرين" آنچنانى دولت موقت انقلابى به دست داده باشيم، يک مأخذ ديگر را هم در اين جا نقل ميکنيم. انگلس در مقاله "مبارزه براى قانون اساسى پادشاهى" [Die Reichsverfassungskampagne] نقل ميکند که چگونه در انقلابى در محوطه اطراف اين "سالنهاى مرمرين" شرکت کرد. بعنوان مثال، قيام منطقه راينِ پروس را شرح ميدهد که يکى از صنعتى‌ترين مراکز آلمان بود. او ميگويد شانس پيروزى حزب دمکرات در آنجا بسيار قوى بود. کارى که ميبايد کرد آن بود که تمام نيروهاى موجود را بسرعت به ساحل راست راين فرستاد، قيام را در منطقه وسيعترى گسترش داد و سعى کرد تا هسته‌هاى يک ارتش انقلابى را با کمک ميليشيا [Landwehr] تشکيل داد. اين دقيقاً پيشنهاد انگلس بود وقتى که به البرفلد [Elberfeld] رفت تا هر آنچه از دستش بر ميآمد براى عملى ساختن نقشه‌اش انجام دهد. او رهبران خرده بورژوا را بخاطر ناتوانى‌شان در سازماندهى قيام، بخاطر قصورشان در جمع‌آورى پول فى‌المثل، براى اداره و رفع مايحتاج کارگرانى که در باريکادها ميجنگيدند، و غيره، مورد حمله قرار ميدهد. او ميگويد آنان ميبايست با قدرت‌تر عمل ميکردند. اولين اقدام آنان بايد اين ميبود که "ارتش شهروندان البرفلد" را خلع سلاح و اسلحه‌هايشان را در بين کارگران توزيع نمايند، و سپس براى اداره و رفع مايحتاج کارگرانى که به اين ترتيب مسلح شده بودند، يک ماليات اجبارى برقرار کنند. اما اين پيشنهاد، انگلس ميگويد، فقط و فقط از جانب من شد. کميته محترم "امنيت عمومى" کوچکترين تمايلى به دست زدن به چنين "اقدامات تروريستى" نداشت.

بنابراين، در حالى که مارکس و انگلس ما - يعنى مارتينف و مارتف (قهقهه حضار) - ميکوشند ما را از مترسک ژاکوبنيسم بترسانند، انگلس خرده بورژوازى را بخاطر خوار شمردن شيوه عمل "ژاکوبنى" مورد شماتت قرار ميدهد. او درک ميکرد که رفتن به جنگ و - در جريان جنگ - چشم پوشيدن از خزانه دولت و قدرت حکومتى يعنى سرگرم شدن به يک بازى لغات بيخود و بى ارزش. خوب پس پول قيام، اگر قيامى همگانى بشود، را از کجا ميآوريد، آقايان ايسکراى جديد؟ حتماً نه از خزانه دولت، آن که بورژوايى است! آن که ژاکوبنيسم است!

در باره قيام بادن Baden انگلس مينويسد: "دولتِ قيام از هر نظر شانس موفقيت داشت، به اين معنا که به ... ارتشى حاضر و آماده، زرادخانه‌هاى پُر... يک خزانه دولتى پُر، و آنچه عملاً حمايت يکپارچه مردم نامش بود دست يافت". بعد از واقعه همه درک ميکردند که در آن شرايط چه بايد کرد. آنچه ميبايد کرد عبارت بود از: سازمان دادن ارتشى به منظور حفظ و حراست "مجلس ملى"، عقب راندن اتريشى‌ها و پروسى‌ها، کشاندن دامنه شورش به ايالات همجوار، و قرار دادنِ باصطلاح "مجلس ملى" متزلزل آلمان زير نفوذ تروريستى مردم بپاخاسته و ارتش قيام... علاوه بر آن، لازم بود به قدرت قيام مرکزيت داده شود، وجوه لازم در اختيارش گذارده شود و حسن نظر اکثريت وسيع دهقانى تشکيل دهنده جمعيت از طريق محو و نابود ساختن کليه فشارهاى فئودالى... جلب گردد. اما همه اينها، اگر قرار بود با سرعت لازم و براى تضمين پيروزى انجام شود، بايد بلادرنگ در اولين لحظات به اجرا در ميآمد. يک هفته پس از انتصاب "کميته امنيت" ديگر خيلى دير شده بود".

ما يقين داريم که وقتى قيام در روسيه آغاز شود سوسيال دمکراتهاى انقلابى، به پيروى از نمونه انگلس، بعنوان سربازان انقلاب ثبت نام خواهند کرد و توصيه‌هايشان هم از همان نوع "ژاکوبنى" خواهند بود. ليکن ايسکرا ترجيح ميدهد درباره رنگ پاکت اوراق رأى بحث کند، اما مسأله دولت موقت انقلابى و مسأله يک گارد انقلابى براى مجلس مؤسسان را مسکوت بگذارد. ايسکراى ما تحت هيچ شرايطى "از بالا" اقدام نخواهد کرد.

انگلس از کارلسروهه Karlsruhe به فالتز Pfalz رفت، جايى که دوستش دستر D'ester (که يک بار انگلس را از بازداشت آزاد کرده بود) در آنجا در دولت موقت بود. انگلس ميگويد: "از شرکت رسمى در جنبشى که بکلى با حزب ما بيگانه بود در اين مورد نيز آشکارا نميتوانست سخنى در ميان باشد". او مجبور بود "تنها موضعى را که هر دست اندر کارِ روزنامه جديد راين ميتوانست بگيرد اتخاذ کند: موضع يک سرباز را". ما پيش از اين درباره از هم پاشيدن "اتحاديه کمونيست‌ها"، که انگلس را عملاً از تمام پيوندهايش با سازمانهاى کارگرى محروم کرد، سخن گفتيم. اين [نقل قول] قطعه‌اى را که [پيش از اين درباره اتحاديه کمونيستها] نقل کرديم روشن ميکند؛ انگلس مينويسد: "پست‌هاى لشکرى و کشورى زيادى به من پيشنهاد شد، پستهايى که در يک جنبش پرولترى لحظه‌اى در پذيرفتنش درنگ نميکردم. تحت آن شرايط همه را رد کردم".

همانطور که ميبينيم انگلس ترسى نداشت که از بالا اقدام کند؛ او ترسى نداشت از اينکه پرولتاريا ممکن است خيلى سازمان‌يافته و خيلى قوى شود که به شرکتش در دولت موقت بيانجامد. برعکس، او تأسف ميخورد از اينکه جنبش، به دليل سازمان‌نيافتگى کامل کارگران، آنقدر که بايد موفق نبود، آنقدر که بايد پرولترى نبود. اما حتى تحت همين شرايط هم انگلس پستى را پذيرفت: او بعنوان آجودان ويليچ Willich در ارتش خدمت کرد؛ رساندن مهمات، يعنى حمل و نقل باروت، سرب، پوکه فشنگ و غيره را در سخت‌ترين شرايط به عهده گرفت. انگلس مينويسد: مردن براى جمهورى (از آن پس) هدف من بود".

اينک قضاوت را بر عهده شما رفقا ميگذارم؛ قضاوت کنيد که آيا اين تصوير از يک دولت موقت، تصويرى که مطابق گفته‌هاى انگلس ترسيم شده، به "سالنهاى مرمرينى" که ايسکراى جديد بعنوان مترسک و براى ترساندن کارگران از ما بلند کرده است شباهتى دارد يا نه. (کف زدن حضار)
(سخنران طرح قطعنامه خود را قرائت ميکند و آن را توضيح ميدهد)


توضيحات

[١] اتحاديه کمونيست‌ها Communist Leage - نخستين مجمع بين‌المللى پرولتارياى انقلابى که در تابستان ١٨٤٧ در لندن در کنگره نمايندگان سازمانهاى پرولترى انقلابى بنيان گذارده شد. سازمان‌دهندگان و رهبران اتحاديه کمونيست‌ها کارل مارکس و فردريک انگلس بودند که از جانب سازمان مأموريت يافتند "مانيفست حزب کمونيست" را بنويسند. اتحاديه کمونيستها تا سال ١٨٥٢ وجود داشت. برجسته‌ترين اعضاى ان بعدها در انترناسيونال اول نقشهاى عمده و مؤثرى ايفا نمودند.

[٢] چنان که از تذکر لنين بعد از اين جمله، و از جمله بعد در متن اصلى "خطابيه" پيداست، در اينجا منظور از "نامزدهاى طبقه کارگر... بايد در کنار نامزدهاى بورژوا معرفى شوند" آن است که نامزدهاى طبقه کارگر در واقع ميبايد "مستقل از" نامزدهاى بورژوا" معرفى شوند. در متن اصلى "بيانيه" بلافاصله آمده است: "حتى آنجا که هيچ اميدى به انتخاب آنان نيست، کارگران بايد نامزدهاى خود را معرفى کنند تا به اين ترتيب استقلال خويش را محفوظ دارند، به برآوردى از نيروهايشان دست يابند، و ديدگاه انقلابى و موضع حزب خود را در برابر همگان عرضه دارند". (در ترجمه فارسى "خطابيه"، صفحه ١٣، جمله مورد بحث ما به غلط چنين ترجمه شده است: "نامزدهاى کارگران همه جا در مقابل نامزدهاى بورژوا-دمکرات انتخاب شوند.)-م

[٣] اشاره به نامه مورخ ٢٦ ژانويه ١٨٩٤ انگلس است به فيليپو توراتى که در شماره سوم نشريه ايتاليايى Critica Sociale، اول فوريه ١٨٩٤، با عنوان "انقلاب آينده ايتاليا و حزب سوسياليست" به چاپ رسيد.

[٤] ترجمه روسى اين مقاله انگلس (که در ١٨٧٣ در Internationale aus dem Volkestaat به چاپ رسيد) توسط لنين ويراستارى شد و بشکل جزوه بوسيله کميته مرکزى ح.ک.س.د.ر در ژنو در سال ١٩٠٥ و در سنت پترزبورگ در سال ١٩٠٦ منتشر گرديد.

[٥] وانده Vandée - بخشى از کشور فرانسه که طى انقلاب بورژوايى اواخر قرن هجدهم يک شورش دهقانى عقب مانده و ارتجاعى بر ضد کنوانسيون انقلابى در آن به وقوع پيوست. کشيشان ارتجاعى و ملاکين به کمک شعارهاى مذهبى اين شورش را طرح و اجرا نمودند.

[٦] لنين از مقاله مارکس به نام "بورژوازى و ضد انقلاب - مقاله دوم"، نوشته شده در ١١ دسامبر ١٨٤٨، نقل قول کرده است.

ترجمه فارسى از "اتحاد مبارزان کمونيست"، بهمن ١٣٥٩.
بازنويسى از روى "بلشويسم و منشويسم در انقلاب دمکراتيک"، انتشارات کومه‌له، خرداد ١٣٦٦.


lenin.public-archive.net #L1293fa.html