انقلاب پرولترى و کائوتسکى مرتد ١
چگونه کائوتسکى مارکس را به يک ليبرال متعارف تبديل کرده است
مسأله اصلى مورد بحث کائوتسکى در رسالهاش، مسأله مضمون اساسى انقلاب پرولترى يعنى ديکتاتورى پرولتارياست. اين مسألهاى است داراى بزرگترين اهميت براى کليه کشورها، بويژه براى کشورهاى پيشرو، بويژه براى کشورهاى متحارب و بويژه در حال حاضر. بدون مبالغه ميتوان گفت که اين مسأله عمدهترين مسأله تمام مبارزه طبقاتى پرولترى است. به اين جهت لازم است روى آن بدقت مکث شود.
کائوتسکى مسأله را به اين نحو مطرح ميسازد که "تناقض دو خط مشى سوسياليستى" (يعنى بلشويکها و غير بلشويکها) "تناقض دو اسلوب از بيخ و بن متفاوت است: اسلوب دمکراتيک و اسلوب ديکتاتورى" (ص ٣).
ضمنا متذکر ميشويم که وقتى کائوتسکى غير بلشويکهاى روسيه يعنى منشويکها و اسآرها را سوسياليست مينامد، مِلاکش همان عنوان آنها يعنى کلمه است، نه آن جاى واقعى که آنها در مبارزه پرولتاريا عليه بورژوازى اشغال مينمايند. اين است نمونه درک شگرف مارکسيسم و انطباق درخشان آن! ولى در اين باره پايينتر مفصل صحبت خواهيم کرد.
اکنون بايد نکته عمده را بررسى نمود و آن کشف عظيم کائوتسکى درباره "تناقض اساسى" بين "اسلوب دمکراتيک و اسلوب ديکتاتورى" است. کُنهِ مطلب در اينجاست. تمام ماهيت رساله کائوتسکى در اين نکته مستتر است. و اين آنچنان آشفتهفکرى دهشتناک تئوريک و آنچنان دست کشيدن کاملى از مارکسيسم است که بايد اذعان نمود کائوتسکى در اين رشته بسى بر برنشتين سبقت جُسته است.
مسأله ديکتاتورى پرولتاريا مسألهاى است مربوط به روش دولت پرولترى نسبت به دولت بورژوايى، روش دمکراسى پرولترى نسبت به دمکراسى بورژوايى. بنظر ميرسيد که اين مطلب مثل روز روشن باشد! ولى کائوتسکى نظير معلم مدرسهاى که تکرار مکرّر کتب درس تاريخ مغزش را منجمد کرده باشد، با سماجت به قرن بيستم پشت کرده بسوى قرن هجدهم روى مينمايد و براى صدمين بار به طرزى فوقالعاده ملالآور ضمن يک سلسله مواد گوناگون مطالب کهنه را درباره روش دمکراسى بورژوايى نسبت به حکومت مطلقه و نظامات قرون وسطايى ميجَوَد و نشخوار ميکند!
در واقع گويى در حال خواب مشغول نشخوار است!
آخر اين معنايش آن است که انسان به هيچ وجه نفهمد سر و ته مطلب کجاست. تلاش کائوتسکى براى اينکه قضيه را چنين وانمود سازد که گويا افرادى هستند که "نفرت نسبت به دمکراسى" (ص ١١) را موعظه ميکنند و غيره فقط موجب تبسّم ميگردد. به کمک چنين ياوههايى است که کائوتسکى مطلب را پردهپوشى و خِلط مينمايد، زيرا وى مسأله را به شيوهاى ليبرالى مطرح ميکند و دمکراسى را بطور کلى در نظر ميگيرد نه دمکراسى بورژوايى را، او از اين مفهوم طبقاتى دقيق حتى احتراز دارد و ميکوشد از دمکراسى "ماقبل سوسياليستى" سخن گويد. ياوهگوىِ ما تقريبا يک سوم رساله خود يعنى ٢٠ صفحه از ٦٣ صفحه را به ياوههايى اختصاص داده است که براى بورژوازى بسى مطبوع است، زيرا برابر است با آرايش دمکراسى بورژوايى. او روى مسأله انقلاب پرولترى سايه ميافکند.
ولى با همه اين احوال عنوان رساله کائوتسکى "ديکتاتورى پرولتاريا" است. اينکه کُنهِ آموزش مارکس در همين مطلب است، موضوعى است بر همگان معلوم. کائوتسکى پس از يک سلسله ياوهسرايىهايى که ربطى به مطلب ندارد، مجبور شده است سخنان مارکس را درباره ديکتاتورى پرولتاريا نقل نمايد.
اين که کائوتسکىِ "مارکسيست" اين عمل را چگونه انجام داده است، يک کمدى واقعى است! گوش کنيد:
در صفحه ٢٠ رساله عينا چنين نوشته شده است: "آن نظريه متکى به يک کلمه از کارل مارکس است". (همان نظريهاى که کائوتسکى آن را نفرت از دمکراسى مينامد). و اما در صفحه ٦٠ اين عبارت حتى به اين صورت تکرار شده است که (بلشويکها) "بموقع لفظ" (درست همينطور نوشته شده!! des Wörtchens) "ديکتاتورى پرولتاريا را، که مارکس در سال ١٨٧٥ يکبار در نامهاى بکار برده است، بياد آوردند".
اينک آن "لفظ" مارکس:
"بين جامعه سرمايهدارى و کمونيستى دوران تبديل انقلابى جامعه اول به جامعه دوم قرار دارد. متناسب با اين دوران يک دوران انتقالى سياسى نيز وجود دارد و دولت اين دوران چيز ديگرى جز ديکتاتورى انقلابى پرولتاريا نميتواند باشد".
اولا اين بحث مشهور مارکس را که تلخيصى است از تمام آموزش انقلابى وى، "کلمه" و يا از آنهم بدتر "لفظ" ناميدن معنايش استهزاء مارکسيسم و دست کشيدن کامل از آن است. نبايد فراموش کرد که کائوتسکى آثار مارکس را تقريبا از بَر ميداند و بطورى که از مجموع نوشتههاى کائوتسکى برميآيد، در ميز تحرير او يا در مغز او کشوهاى چندى وجود دارد که در آنها تمام نوشتههاى مارکس به مرتبترين و راحتترين طرزى براى نقل قول کردن، تقسيمبندى شده است. کائوتسکى نميتواند نداند که هم مارکس و هم انگلس، خواه در نامهها و خواه در آثار چاپى خود، چه قبل و چه بويژه بعد از کمون بارها از ديکتاتورى پرولتاريا سخن گفتهاند. کائوتسکى نميتواند نداند که فرمول "ديکتاتورى پرولتاريا" فقط بيان تاريخا مشخصتر و عِلماً دقيقتر آن وظيفه پرولتاريا در مورد "در هم شکستن" ماشين دولتى بورژوازى است که هم مارکس و هم انگلس، با در نظر گرفتن تجربه انقلاب سال ١٨٤٨ و از آن هم بيشتر انقلاب ١٨٧١، از سال ١٨٥٢ تا ١٨٩١ يعنى در جريان ٤٠ سال راجع به آن (وظيفه) سخن ميگفتند.
اين تحريف دهشتناک مارکسيسم را که بتوسط کائوتسکى، اين ملانقطى در مارکسيسم انجام گرفته است، به چيز بايد تعبير نمود؟ اگر بخواهيم از پايههاى فلسفى پديده مزبور سخن گفته باشيم، آنوقت مطلب عبارت ميشود از جا زدن اکلکتيسيسم eclecticism و سفسطهجويى بعوض ديالکتيک. و کائوتسکى هم در اين عمل استاد بزرگى است. اگر بخواهيم از نظر پراتيک-سياسى سخن گفته باشيم، آنگاه مطلب عبارت ميشود از چاکرى در آستان اپورتونيستها يعنى سرانجام در آستان بورژوازى. کائوتسکى که از آغاز جنگ با سرعتى هر چه بيشتر پيش رفته است، در امر مارکسيست بودن در گفتار، و چاکرى بورژوازى در کردار، به مرحله استادى رسيده است.
به اين موضوع وقتى يقين بيشتر حاصل ميکنيم که ببينيم کائوتسکى با چه طرز شگرفى "لفظ" مارکس را درباره ديکتاتورى پرولتاريا "تفسير نموده است". گوش کنيد:
"متأسفانه مارکس غفلت کرد از اينکه با تفصيل بيشترى چگونگى تصور خود را درباره اين ديکتاتورى توضيح دهد"... (اين گفته سراپا دروغ يکنفر مرتد است زيرا مارکس و انگلس در اين باره مفصلترين توضيحات را دادهاند، ولى کائوتسکى اين ملانقطى در مارکسيسم عمداً آن را ناديده ميگيرد)... "معناى تحتاللفظى ديکتاتورى عبارت است از محو دمکراسى. ولى بديهى است که در عين حال معناى تحتاللفظى اين کلمه قدرت واحده يک فرد که به هيچ وجه قانونى نيست نيز ميباشد. اين قدرت واحده فرقش با استبداد اين است که مفهوم يک مؤسسه دولتى دائمى را نداشته، بلکه به مفهوم يک اقدام افراطى گذرنده است.
لذا اصطلاح "ديکتاتورى پرولتاريا" که ديکتاتورى يک فرد نبوده، بلکه ديکتاتورى يک طبقه است، مؤيّد آن است که منظور مارکس در اينجا معنى تحتاللفظى کلمه ديکتاتورى نبوده است.
سخن مارکس در اينجا بر سر شکل کشوردارى نبوده بلکه بر سر حالتى است که هر جا پرولتاريا قدرت سياسى را به چنگ آورد بالضروره بايد پديد آيد. اثبات اين که منظور مارکس در اينجا شکل کشوردارى نبوده اين است که مارکس معتقد بوده است که در انگلستان و آمريکا ممکن است از طريق صلحآميز و لذا از طريق دمکراتيک انجام گيرد." (ص. ٢٠)
ما عمداً اين چون و چرا را تماما نقل کرديم تا خواننده بتواند به روشنى ببيند که کائوتسکى "تئوريسين" به چه شيوههايى متکى ميشود.
کائوتسکى خواسته است طورى به مطلب برخورد نمايد که آن را از تعريف "کلمه" ديکتاتورى آغاز نمايد.
بسيار خوب. آزادى در شيوه برخورد به مطلب، حق مقدس هر فردى است. فقط بايد برخورد جدى و شرافتمندانه به مطلب را با برخورد ناشرافتمندانه فرق گذاشت. کسى که ميخواست با اين طرز برخورد به مطلب، قضيه را جدى بگيرد، ميبايست تعريف خود را درباره "کلمه" بيان کند. آنوقت مسأله واضح و صريح مطرح ميشد. کائوتسکى اين کار را نميکند. او مينويسد: "معناى تحتاللفظى ديکتاتورى عبارت است از محو دمکراسى".
اولا اين تعريف نيست. اگر کائوتسکى ميخواست از بيان تعريف براى مفهوم ديکتاتورى طفره برود، ديگر چه لزومى داشت اين طرز برخورد به مطلب را برگزيند؟
ثانيا اين بکلى نادرست است. براى ليبرال صحبت از "دمکراسى" بطور اعم امرى طبيعى است. ولى مارکسيست هرگز اين سؤال را فراموش نخواهد کرد که: "براى چه طبقهاى؟" مثلا هر کس ميداند - و کائوتسکى "مورّخ" هم اين را ميداند - که قيامها يا حتى تکجوشهاى شديد بردگان در دوران باستان فىالفور ماهيت دولت باستان را بعنوان ديکتاتورى بردهداران آشکار ميساخت. آيا اين ديکتاتورى، دمکراسى را در بين بردهداران و براى آنان محو ميکرد؟ همه ميدانند که نميکرد.
کائوتسکى "مارکسيست" تُرّهات و خلاف حقيقت عجيبى گفته است، زيرا مبارزه طبقاتى را "فراموش کرده است"...
براى اينکه ادعاى ليبرالمآبانه و کاذبانه کائوتسکى به يک ادعاى مارکسيستى و حقيقى بدل گردد، بايد گفته شود: ديکتاتورى معنايش حتما محو دمکراسى براى آن طبقهاى که اين ديکتاتورى را نسبت به طبقات ديگر عملى مينمايد نيست، ولى معناى آن حتما محو (يا محدوديت بسيار زياد، که ايضا يکى از انواع محو است) دمکراسى براى طبقهاى است که ديکتاتورى نسبت به آن يا عليه آن عملى ميگردد.
ولى هر قدر هم اين ادعا حقيقى باشد باز هم تعريف ديکتاتورى را بيان نميکند.
عبارت بعدى کائوتسکى را بررسى کنيم:
... "ولى بديهى است که معناى تحتاللفظى اين کلمه قدرت واحده يک فرد که به هيچ قانونى وابسته نيست، نيز ميباشد"...
کائوتسکى مثل سگ کورى که پوزه خود را من غير ارادى گاه به اين سو و گاه بسوى ديگر ميبرد، در اينجا سهوا به يک فکر صحيح برخورد نموده است (و آن اين که ديکتاتورى قدرتى است که به هيچ قانونى وابسته نيست)، ولى با اين وصف تعريفى براى ديکتاتورى نکرده است و از اين گذشته اين يک خلاف حقيقت تاريخى آشکار است که گويا ديکتاتورى قدرت يک فرد واحد است. اين ادعا حتى از لحاظ لُغَوى هم نادرست است. زيرا مُشتى از افراد و يا اليگارشى و يا طبقه و غيره هم ميتوانند ديکتاتورى کنند.
سپس کائوتسکى فرق بين ديکتاتورى و استبداد را بيان مينمايد. ولى با اينکه اظهارات او در اين باره بکلى نادرست است، باز ما روى آن مکث نميکنيم، زيرا اين موضوع هيچ ارتباطى با مسأله مورد علاقه ما ندارد. تمايل کائوتسکى به اينکه از قرن بيستم به قرن ١٨ و از قرن ١٨ به دوران باستان روى نمايد بر همه معلوم است و ما اميدواريم که پرولتارياى آلمان پس از نيل به ديکتاتورى اين تمايل را در نظر گيرد و کائوتسکى را براى تدريس تاريخ باستان در مدرسه به معلمى منصوب نمايد. شانه خالى کردن از بيان تعريف ديکتاتورى پرولتاريا به کمک فضلفروشى درباره استبداد معنايش يا حماقت مفرط است و يا شيادى بسيار ناشيانه.
نتيجه حاصله اين که کائوتسکى که قصد داشت درباره ديکتاتورى سخن بگويد نادرستيهاى عيان بسيار گفته، ولى هيچگونه تعريفى بيان نکرده است! او ميتوانست بدون استظهار به استعدادهاى عقلانى خود، به حافظه خود متوسل شود و تمام مواردى را که مارکس از ديکتاتورى سخن گفته است، از "کشوها" بيرون بکشد. اگر او چنين ميکرد يقينا يا تعريف زيرين يا تعريف ديگرى را که در ماهيت امر با آن تطبيق مينمود بدست ميآورد:
ديکتاتورى قدرتى است که مستقيما متکى به اِعمال قهر است و يه هيچ قانونى وابسته نيست.
ديکتاتورى انقلابى پرولتاريا قدرتى است که با اِعمال قهر پرولتاريا عليه بورژوازى بچنگ آمده و پشتيبانى ميگردد و قدرتى است که به هيچ قانونى وابسته نيست.
ولى اين حقيقت ساده، حقيقتى که براى هر کارگر آگاه (يعنى نماينده تودهها، نه اينکه نماينده قشر فوقانى رذالتپيشگان خرده بورژوا که از طرف سرمايهداران خريده شدهاند و سوسيال امپرياليستهاى تمام کشورها از آن جملهاند) مثل روز روشن است، اين حقيقتى که براى هر نماينده استثمار شوندگانى که در راه رهايى خود مبارزه ميکنند عيان است، اين حقيقتى را که براى هر مارکسيستى مسلم است بايد "با جنگ" از چنگ دانشمند بزرگ آقاى کائوتسکى "بيرون کشيد"! علت اين امر چيست؟ علتش آن روح چاکرپيشگى است که بر سراپاى پيشوايان انترناسيونال دوم، يعنى بر سراپاى کسانى که به جاسوسان منفور خادم بورژوازى بدل شدهاند، مستولى است.
کائوتسکى ابتدا خدعهاى بکار برد و مهملات صِرفى به هم بافت که بنا بر آن گويا معناى لُغَوى کلمه ديکتاتورى عبارت است از ديکتاتورى فرد واحد و سپس - بر اساس همين واژگونسازى - اظهار داشت که "بنابراين" منظور مارکس از کلام ديکتاتورى طبقه معناى تحتاللفظى آن نيست (بلکه معنايى است که بموجب آن ديکتاتورى اِعمال قهر انقلابى نبوده، بلکه بدست آوردن اکثريت از طريق "صلحآميز" در شرايط "دمکراسى" - اين نکته را متوجه باشيد - بورژوايى است).
معلوم ميشود که بايد بين "حالت" و "شکل کشوردارى" فرق گذاشت. عجب فرق ژرفانديشانهاى، کاملا مثل آنکه ما بين "حالت" حماقت فردى که غير عاقلانه قضاوت مينمايد و "شکل" حماقت وى فرق بگذاريم.
کائوتسکى لازم ميشمرَد ديکتاتورى را بمثابه "حالت سيادت" تفسير نمايد (او در يک صفحه بعد، يعنى در صفحه ٢١، عين همين اصطلاح را بکار ميبَرد)، زيرا در اين صورت اِعمال قهر انقلابى محو ميگردد و انقلاب قهرى ناپديد ميشود. "حالت سيادت" حالتى است که هر اکثريتى در شرايط... "دمکراسى" در آن قرار دارد! با چنين نيرنگ شيادانهاى انقلاب بدون هيچ دردسر ناپديد ميگردد!
ولى اين شيادى بسيار ناشيانه است و نميتواند کائوتسکى را نجات بخشد. اين که ديکتاتورى به مفهوم و معناى آن "حالتى" از اِعمال قهر انقلابى طبقهاى عليه طبقه ديگر است که مطبوع طبع مرتدين نميباشد، حقيقتى است همانند "چشمه خورشيد که با گِل نميتوان آن را اندود". پوچى فرق قائل شدن بين "حالت" و "شکل کشوردارى" عيان و آشکار است. سخن گفتن درباره شکل کشوردارى در اينجا سفاهت به قوه ٣ است، زيرا هر بچهاى ميداند که سلطنت و جمهورى اَشکال متفاوتى از کشوردارى هستند. بايد به آقاى کائوتسکى ثابت کرد که هر دوى اين شکلهاى کشوردارى مانند تمام "شکلهاى" گذرنده "کشوردارى" در دوران سرمايهدارى، تنها نوعى از دولت بورژوازى يعنى ديکتاتورى بورژوازى هستند.
سرانجام صحبت از شکل کشوردارى نه تنها تحريف سفيهانه بلکه تحريف ناشيانه گفته مارکس است که با وضوح تمام در اينجا از شکل يا تيپ دولت سخن ميگويد، نه اينکه از شکل کشوردارى.
انقلاب پرولترى بدون انهدام قهرى ماشين دولتى بورژوازى و تعويض آن با ماشين جديدى که بقول انگلس "ديگر دولت به معناى اخص کمله نيست"، محال است.
کائوتسکى لازم ميشمَرد تمام اينها را ماستمالى کند و تحريف نمايد، زيرا خط مشى مرتدانه وى اين امر را ايجاب ميکند.
ببينيد او به چه حيله پليدى متوسل ميشود.
حيله اول... "اثبات اين که منظور مارکس در اينجا شکل کشوردارى نبوده، اين است که او در انگلستان و آمريکا انقلاب صلحآميز يعنى انقلاب از طريق دمکراتيک را ممکن ميشمرده است"...
شکل کشوردارى در اينجا ابدا ربطى به مطلب ندارد، زيرا سلطنتهايى هستند که براى دولت بورژوازى جنبه تيپيک ندارند، يعنى مثلا فاقد دستگاه نظامى هستند و جمهورىهايى هستند که از اين حيث کاملا جنبه تپيک دارند، مثلا داراى دستگاه نظامى و بوروکراسى هستند. اين يک واقعيت تاريخى و سياسى و بر همه معلوم است و کائوتسکى قادر به تحريف آن نيست.
اگر کائوتسکى ميخواست بطور جدى و شرافتمندانه استدلال کند، ميبايست از خود بپرسد که: آيا هيچ قانون تاريخى درباره انقلاب وجود دارد که استثناء نداشته باشد؟ در اين صورت پاسخ او چنين بود: نه، چنين قوانينى وجود ندارد، چنين قوانينى فقط آن چيزى را در نظر دارد که داراى جنبه تيپيک است و اين همان چيزى است که مارکس زمانى آن را از لحاظ سرمايهدارى متوسط، عادى و تيپيک "ايدهآل" ناميده است.
و اما بعد. آيا در سالهاى ٧٠ چيزى وجود داشت که انگليس و آمريکا را در مسأله مورد بحث استثناء ميکرد؟ براى هر فردى که اندکى با خواست قانون علم در رشته مسائل تاريخى آشنا باشد، روشن است که طرح اين مسأله ضرورت دارد. عدم طرح آن بمعناى تحريف علم و توسل به سفسطه است. و پس از طرح اين مسأله هم نميتوان در اين پاسخ ترديد کرد که: ديکتاتورى انقلابى پرولتاريا اِعمال قهرى است عليه بورژوازى و ضرورت اين اِعمال قهر هم، همانگونه که مارکس و انگلس با تفصيل تمام مکرر در مکرر توضيح دادهاند (بخصوص در کتاب "جنگ داخلى در فرانسه" و در پيشگفتار آن)، بويژه ناشى از اينجاست که دستگاه نظامى و بوروکراسى وجود دارد. اتفاقا اين مؤسسات، اتفاقا در انگلستان و آمريکا و اتفاقا در سالهاى ٧٠ قرن ١٩، هنگامى که مارکس تذکر خود را ميداد، وجود نداشت! (ولى اکنون، هم در انگلستان و هم در آمريکا وجود دارد.)
کائوتسکى ناچار است درست در هر گامى شيادى کند تا ارتداد خود را مستور دارد!
دقت کنيد که چگونه او در اينجا مِن غير عمد گوشهاى دراز خود را نشان داده است؛ او مينويسد: "از طريق صلحآميز يعنى از طريق دمکراتيک"!!
کائوتسکى به هنگام تعريف ديکتاتورى با تما قوا کوشيد علامت اصلى اين مفهوم يعنى اِعمال قهر انقلابى را از خواننده پنهان دارد. ولى اکنون حقيقت آشکار گرديده است: سخن بر سر تقابل بين تحول صلحآميز و قهرى است.
کُنهِ مطلب در همينجاست. تمام اين حيلهها، سفسطهها و تخطئههاى شيادانه از آن جهت مورد نياز کائوتسکى است که از زير بار انقلاب قهرى شانه خانه کند و دست کشيدن خود از آن و پيوستن خود را به سياست کارگرى ليبرالى يعنى به بورژوازى پردهپوشى نمايد. آرى کُنهِ مطلب در اينجاست.
کائوتسکى "مورّخ" با چنان بيشرمى تاريخ را تحريف ميکند که نکته اساسى را "فراموش مينمايد": صفت مشخصه سرمايهدارى ماقبل انحصارى - که سالهاى هفتاد قرن نوزده نقطه اوج آن بود - به حکم خواص اساسى اقتصادى خود، که در انگلستان و آمريکا بويژه بطور تيپيک متجلى گرديد، حداکثر صلحدوستى و آزاديخواهى نسبى بود. ولى صفت مشخصه امپرياليسم يعنى سرمايهدارى انحصارى که فقط در قرن ٢٠ به نضج نهايى خود رسيد، بنا بر خواص اساسى اقتصادى خود، حداقل صلحدوستى و آزايخواهى و حداکثر تکامل همه جايى دستگاه نظامى است. "توجه نکردن" به اين نکته هنگام بحث درباره اينکه تحول صلحآميز يا قهرى تا چه اندازه تيپيک و محتمل است، معنايش سقوط تا مرحله متعارفترين چاکران بورژوازى است.
حيله دوم. کمون پاريس ديکتاتورى پرولتاريا بود ولى از راه اخذ رأى همگانى يعنى بدون محروم ساختن بورژوازى از حق انتخابات يعنى "از طريق دمکراتيک" انتخاب گرديد. کائوتسکى در اينجا ظفرنمايى ميکند:... "ديکتاتورى پرولتاريا از نظر مارکس" (يا: به گفته مارکس) "حالتى بود که در صورت اکثريت داشتن پرولتاريا (bei überwiegendem Proletariat, s.21) بالضروره از دمکراسى خالص ناشى ميشود".
اين برهان کائوتسکى بحدى خندهآور است که در حقيقت انسان را به (embarras des richesses) واقعى (از فرط وفور در مضيقه بودن) دچار ميسازد. اولا ميدانيم که گُل سرسبد و ستاد و صدرنشينان بورژوازى از پاريس به ورساى گريختند. لوئى بلان "سوسياليست" هم در ورساى بود که همين موضوع ضمنا کذب ادعاى کائوتسکى را مبنى بر اينکه "تمام خطمشىهاى" سوسياليسم در کمون شرکت داشتند" به ثبوت ميرساند. آيا اين مضحک نيست که تقسيمبندى ساکنين پاريس به دو اردوگاه محارب، که يکى از آنها تمام بورژوازى پيکارجو و از لحاظ سياسى فعال را متمرکز نموده است، بعنوان "دمکراسى خالص" با "اخذ رأى همگانى" وانمود گردد؟
ثانيا پيکار کمون عليه ورساى بعنوان پيکار دولت کارگرى فرانسه عليه دولت بورژوازى بود. وقتى که پاريس بايد سرنوشت فرانسه را تعيين کند، ديگر صحبت از "دمکراسى خالص" و "اخذ رأى همگانى" چه معنايى دارد؟ هنگامى که مارکس بر آن بود که کمون، بعلت ضبط نکردن بانکى که متعلق به تمام فرانسه بود، مرتکب اشتباه گرديد، آيا مأخذش اصول و ممارست "دمکراسى خالص" بود؟؟
حقيقتا پيداست که کائوتسکى در کشورى چيز مينويسد که پليس آن خنده "دستهجمعى" را براى افراد ممنوع کرده است والا شليک خنده، کائوتسکى را ميکشت.
ثالثا، بخود اجازه ميدهم محترماً به آقاى کائوتسکى، که آثار مارکس و انگلس را از بر ميداند، قضاوت زيرينى را که که انگلس از نقطه نظر... "دمکراسى خالص" درباره کمون نمون است، يادآورى کنم:
"آيا اين آقايان" (آنتىاتوريتاريستها) "هيچگاه انقلاب ديدهاند؟ بيشک انقلاب با اتوريتهترين پديدههاى ممکن است، انقلاب عملى است که در آن بخشى از اهالى اراده خود را بوسيله استعمال تفنگ، سرنيزه و توپ يعنى با وسايل فوقالعاده با اتوريته به بخش ديگرى تحميل ميکند. و حزب پيروزمند بالضروره ناچار است سياد خود را از طريق رعب و هراسى که سلاح وى در دلهاى مرتجعين ايجاد ميکند حفاظت نمايد. اگر کمون پاريس به اتوريته مردم مسلح عليه بورژوازى متکى نبود، مگر ممکن بود بيش از يک روز دوام آورد؟ آيا ما محق نيستيم اگر بالعکس کمون را، بعلت اينکه از اين اتوريته خيلى کم استفاده کرده است، سرزنش نماييم؟"
بفرماييد اينهم "دمکراسى خالص"! اگر يک خرده بورژواى پَست يا يک "سوسيال دمکرات" (به مفهوم فرانسوى آن در دهه چهل و به مفهوم سراسر اروپايى آن در سالهاى ١٩١٤ تا ١٩١٨) اصولا فکر سخن گفتن درباره "دمکراسى خالص" را در جامعه منقسم به طبقات به مغز خود خطور ميداد، چقدر مورد استهزاء و تمسخر انگلس قرار ميگرفت!
ولى بس است. ذکر تمامى ياوههايى که کائوتسکى رشته سخن را بدانها کشانده محال است، زيرا هر عبارت او ورطه بى انتهايى از ارتداد است.
مارکس و انگلس با تفصيلى هر چه بيشتر کمون پاريس را تجزيه و تحليل نموده ثابت کردند که خدمت کمون کوششى بود که وى براى خُرد کردن و در هم شکستن "ماشين دولتى حاضر و آماده" بعمل آورد. مارکس و انگلس اين نتيجهگيرى را بقدرى مهم ميشمردند که در سال ١٨٧٢ تنها همين يک اصلاح را در برنامه (جزئاً) "کهنه شده" "مانيفست کمونيست" وارد کردند. مارکس و انگلس نشان دادند که کمون به نابودى ارتش و دستگاه ادارى و پارلمانتاريسم پرداخت و به در هم کوفتن "غده انگل يعنى دولت" و غيره دست زد. ولى کائوتسکى فرزانه، که ديده بصيرتش کور شده است، آنچيزى را که پروفسورهاى ليبرال هزار بار گفتهاند يعنى افسانههاى مربوط به "دمکراسى خالص" را تکرار ميکند.
بيهوده نيست که روزا لوکزامبورگ در ٤ اوت ١٩١٤ گفت سوسيال دمکراسى آلمان اکنون لاشه متعفن است.
حيله سوم. "اگر ديکتاتورى را به مفهوم شکل کشوردارى در نظر گيريم، آنوقت ما نميتوانيم از ديکتاتورى طبقه سخن گوييم. زيرا همانطور که متذکر شديم طبقه فقط ميتواند سيادت نمايد، نه کشودارى"... کشوردارى کار "سازمانها" يا "احزاب" است.
شما مغلطه ميکنيد و بيحد هم مغلطه ميکنيد، آقاى "مستشار امور مغلطه کارى"! ديکتاتورى "شکل کشوردارى" نيست، اينها چرنديات خندهآور است. و مارکس هم از "شکل کشوردارى" سخن نگفته، بلکه از شکل يا تيپ دولت سخن ميگويد. اينها بکلى با هم فرق دارند، بکلى متفاوتند. و نيز بکلى نادرست است که طبقه نميتواند کشوردارى نمايد: چنين مهملى را فقط يک "سفيه پارلمانى" ممکن بود بر زبان رانَد که جز پارلمان بورژوايى چيزى نبيند و جز "احزاب حاکمه" چيزى مشاهده نکند. هر کشور اروپايى نمونههايى از کشوردارى طبقه حاکمه را به کائوتسکى نشان ميدهد، مثلا کشوردارى ملاکين در قرون وسطى، با وجود اينکه در آنزمان بحد کافى متشکل هم نبودند گواه اين امر است.
نتيجه: کائوتسکى به ناشنودهترين طرزى مفهوم ديکتاتورى پرولتاريا را تحريف نموده و مارکس را به يک ليبرال متعارف بدل کرده است، يعنى خودش به مرحله ليبرالى سقوط کرده است که عبارات مبتذلى درباره "دمکراسى خالص" بهم ميبافد و مضمون طبقاتى دمکراسى بورژوايى را زيب و آرايش ميدهد و روى آن سايه ميزند و بيش از هر چيز از اِعمال قهر انقلابى طبقه ستمکش حذر دارد. هنگامى که کائوتسکى مفهوم "ديکتاتورى انقلابى پرولتاريا" را بنحوى "تفسير کرد" که اِعمال قهر انقلابى طبقه ستمکش عليه ستمگران ناپديد شد، آنوقت رکورد جهانى تحريف ليبرالى در گفتههاى مارکس شکسته شد. برنشتين مرتد در مقايسه با کائوتسکى مرتد حکم يک توله را پيدا کرده است.
|